+ پاسخ به تاپيك
صفحه 1 از 2 1 2 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 16

تاپيك: خلاصه قسمتهای بعدی سریال افسانه جومونگ

  1. #1
    Webzist Mahdi آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Jul 2008
    محل سکونت
    گوشه یکی از اتاق های خوارزمی
    پست‌ها
    1,047
    تشکر از کاربر
    511
    در 608 پست 991 بار تشكر شده است

    پیش فرض خلاصه قسمتهای بعدی سریال افسانه جومونگ


    تو این تاپیک خلاصه قسمت های بعدی سریال افسانه جومونگ (جومانگ) رو میذارم براتون
    یعنی هر هفته، خلاصه هفته بعد رو

    در ضمن این سریال 81 قسمت هستش. یعنی صبور باشید

    پ.ن : قصد نداشتم که چندین قسمت بعد رو قرار بدم، ولی یکی از دوستان لطف کردن و قسمتهای بعدی رو هم قرار دادن! من هم پست های ایشون رو به حالت تایید نشده تغییر دادم و تاپیک رو هم بستم که کسی نتونه پست ارسال کنه!!!
    ولی الآن تصمیم بر این شد که تاپیک باز بشه و دوستان هم اگه مایل بودن تو این تاپیک همکاری کنن. البته پیشنهاد میکنم که لطف کنید و تا قسمت 81 ام رو به این سرعت اینجا قرار ندید! تا یکی دو هفته بعد باشه، فکر میکنم کافی باشه.

    ممنون.
    تصاویر پیوست شده

  2. کاربران زیر به خاطر این پست از Mahdi تشکر کرده اند


  3. #2
    Webzist Mahdi آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Jul 2008
    محل سکونت
    گوشه یکی از اتاق های خوارزمی
    پست‌ها
    1,047
    تشکر از کاربر
    511
    در 608 پست 991 بار تشكر شده است

    پیش فرض خلاصه قسمت دوازدهم سریال افسانه جومونگ

    آخرین روز تمرین تمرکز:
    بلاخره جومانگ با استعداد ذاتی خوبی که داره موفق می شه در شمشیر زنی استاد بشه و بتونه حتی با چشم بسته هم شمشیر بزنه

    روز چهارم تمرین : جومانگ تیر انداز میشود.
    پس از یادگیری شمشیر زنی جومانگ از دست هه مو سو کمان دست سازی هدیه می گیرد تا با اون تمرین کنه و وقتی موفق شد کمان را تا انتها بکشه هه مو سو به اون تیر اندازی حرفه ای یاد بده

    شازده کوچیکه به خانه دوچی اومده سوهانگ را می شناسه و به اون می گه که جومانگ از قصر بیرون شده و حالا خیلی در به در شده و خلاصه هواست باشه دیگه از جلوی من که رد می شی احترام بزاری و الا.....

    سوهانگ به دیدن جومانگ می یاد و به اون می گه که شازده به خانه دو چی اومده و ازش رشوه گرفته و می خوان خراب کاری کنن و در ضمن اون از دو چی خواسته که جای تو رو پیدا کنن جومانگ هم از اون تشکر می کنه و در آغوشش می کشه که در این حین سوسونو که به دیدن جومانگ اومده این صحنه را می بینه

    از طرفیشازده بزرگه حالش خوب شده و از تو جاش بلند می شه که به بیرون بره

    توی راه داداشیش را می بینه که داداشی بهش می گه من با دو چی هم دست شدم که حال یون تا بال را بگیرم که تا داداش بزرگه اینو می شنوه دوباره سرش داد و بیداد میی کنه و بهش می گه تو خیلی به درد نخور و احمقی

    سوسونو که عشق جومانگ دیوونه اش کرده داره به اون صحنه ای که دیده فکر می کنه و از تو فکرش بیرون نمی یاد

    جومانگ هم دوستاش را می یاره تا پیش سوسونو استخدام کنه که سوسونو می گه اون پیشنهادی که دادم فقط برای خودت بود اونا منو دزدیده بودن و نمی تونم بهشون کار بدم.




    هه مو سو و یوهوا با هم به كوهستان چومو می روند و در دل طبیعت از سالهای فراغ می گویند.
    بانو
    از اخرین دیدار كه هه مو سو نابینا بود و نتوانست بانو را ببیند تا به او
    بگوید از او باردار شده می گوید. و به او می گوید نام پسرمان را به خاطر
    اینكه یادگار كمان داری تو بر او بماند جومانگ گذاشتیم. و از هه مو سو می
    خواهد كه بقیه عمرشان را با هم بگذرانند.
    ولی هه مو سو می گوید پدر جومانگ همانی هست كه او را بزرگ كرده و......






    شب هنگام یوهوا در قصر به چیزی كه فقط فكر می كند هه مو سو و بازگشت به زندگی با اوست



    و هه مو سو هم در كلبه در كوهستان به بانوی خود و پسرش كه الان در كنار اوست فكر می كند.



    بانو به دیدن شاه می اید و به او می گوید كه هه موسو را دیده و اجازه بده كه بقیه عمرم را با او زندگی كنم.




    شاه او را نوازش می كند و می گوید همیشه فكر می كردم كه اگر هه مو سو زنده
    بود او را در جایی مستقر كنم و تو به زندگی با او ادامه دهی. حالا كه او
    زنده است به دیدار او برو



    جومانگ مهارتش در جومانگ شدن كامل می شود و در آخرین تمرینی كه با استاد خود دارد تیر اندازی در جنگ را تمرین می كند.




    استاد شاگردش را در تیر اندازی رگباری راهنمایی می کند و خود به او تمام
    فنون را یاد می دهد. انگار هه مو سو می داند که امروز اخرین روز تمرین است.




    همه تیر های استاد نابینا به سیبل می خورد و جومانگ مهارتی بر مهارت هایش افزوده می شود.




    هه مو سو از شاگردش می خواهد که به دیدن مادرش برود و او را تنها نگذارد و
    به او می گوید من موفق نشدم از زنی که به من متکی بود دفاع کنم مواظب باش
    تو اینطوری نشی



    جومانگ در اخرین لحظه های دیدار هنوز هم به فکر استاد است و به او وعده ضیافتی رنگین را می دهد



    ان طرف داستان دو شاهزاده با نقشه وزیر اعظم سپاه را برای كشتن هه مو سو فراهم كرده و تا پشت كوه چومو امده اند



    شاه كه راضی شده یوهوا را به هه موسو بسپارد برای بدرقه انها به كوهستان می اید




    جومانگ در راه دیدار مادر است كه ۳ برادر را می بیند و به او می گویند كه
    سپاهی برای گرفتن تو به كوهستان می امدند جومانگ دوان دوان سعی می كند خود
    را به كوهستان برساند



    و هه مو سو توسط حس خود متوجه می شود كه افراد زیادی برای كشتن او امده اند. پس خود را برای جنگ اماده می كند.




    جومانگ وقتی می رسد كه استادش در دایره سربازان محاصره شده است و در بالای
    تپه دو شازده را می بیند كه افراد را برای كشتن استادش رهبری می كنند.



    ۳ برادر برای اینكه جومانگ به میان سربازان نرود و جان خود را از دست ندهد او را بیهوش می كنند.




    سربازان وقتی با قدرت عجیب هه موسو روبرو می شوند به طرف او تیر اندازی می
    كنند. و هه مو سو بنیانگذار ارتش دامول پدر جومانگ و شوهر یوهوا تیر باران
    می شود.



    در اخرین لحظه های مرگ به یاد خاطرات شیرین زندگی اش می افتد






    و شاهزاده خوشحال از مرگ هه موسو



    شاه و یوهوا وقتی به بالای كوهستان می رسند با صحنه ای عجیب روبرو می شوند

    یوهوا وقتی پیكر بی جان و تیر باران هه موسو را می بیند نزدیك است كه قالب تهی كند.




    او را در اغوش می كشد و شاه هم به سراغ رفیقی می اید كه ۲۰ سال پیش فكر می
    كرد او مرده است و حالا كه فهمیده او زنده است باز هم دیر می رسد و او را
    نمی بیند....



    جومانگ به هوش می اید و از حال استاد می پرسد.... استاد می میرد.......



    و وقتی به كوهستان می رسد فقط شمشیری را می بیند كه در دستان استاد دیده بود.



    و این تنها یادگار استاد است.در این غم اگر جومانگ بمیرد هم كم نیست



    شاه و بانو جسد هه موسو را بر بالای تخته سنگی بر بالای كوه می برند.



    و به وصیت خود هه موسو جسد او را در كوه رها می كنند تا غذای پرندگان شود.




    مراسم
    تشییع فرماندهی كه روزگاری همه از او حساب می بردند چه ساده برگزار می
    شود. بانو یوهوا هنوز در شك از دست دادن هه موسو است انگار ۴۸ ساعت
    خوابیده و نیمه اول خوابش شیرین و نیمه دوم تلخ بوده است.




    كاهنه قصر كه جریان مرگ هه موسو را می فهمد به وزیر شك می كند و سر او داد
    می زند كه چرا بدون اجازه چنین كاری كرده كه ممكن است به بویو اسیب برساند




    جومانگ شك زده است..شك زده مرگ عزیزترینش و به ۳ برادر می گوید از پیش من
    بروید من نمی توانم برادر بزرگ شما باشم هر كس پیش من امده اسیب دیده
    بروید....



    ملكه و برادرش هم با شنیدن خبر مرگ هه موسو و اینكه یوهوا بیمار است بسیار خرسند هستند



    ملكه برای زخم زبان زدن به یوهوا بر بالین بیمار او می رود.



    این درد و رنجی كه می گفتم باید بكشی تازه شروع شده است...پس بنشین و تماشا كن!!!!!



    به شاه خبر می دهند كه شاهزاده سپاه را از قصر بیرون برده بود



    و شاهزاده ها هولناك از اینكه شاه فهمیده



    شاهزاده كوچك مورد بازخواست قرار می گیرد ولی حرفی برای گفتن ندارد




    كه شاهزاده بزرگ میان جان او می رسد و همه تقصیرات را بر گردن می گیرد و
    می گوید من هه موسو را برای نجات بویو كشتم. كه شاه حسابی خشمگین می شود
    ولی از كشتن او سرباز می زند .



    تنها كاری كه می كند به شازده می گوید از جلوی چشمان من دور شو...



    وزیر به شاهزاده بزرگ ادای احترام می كند و می گوید الحق كه فقط شما لایق پادشاهی هستید از همین الان روی من حساب كنید.



    شاه بر بالین بیمار همسری كه هیچ گاه به كام او نرسیده می اید و از او می خواهد كه خوب شود.



    به جومانگ بگویید به قصر بازگردد...




    سوسونو به محل زندگی جومانگ می اید و از حال او می پرسد كه می گویند بعد
    از ان جریان فقط شراب می خورد و همیشه مست است. او هم پول زیادی برای تهیه
    شراب جومانگ به انها می دهد.




    جومانگ اكنون به یك خوش گذران ولگرد كه همیشه در مستی به سر می برد
    تبدیل شده روزها در كافه ها با دختران ... به سر می برد و همیشه مشغول
    نوشیدن



    گروه تجاری سوسونو هنوز دنبال این هستند كه موپال مو را راضی كنند تا امور شمشیر سازی را به انها یاد دهد.



    این بار او را به بهانه اینكه دفعه قبل می خواستیم امتحانت كنیم به خانه خود می كشانند.



    دوست همقصری جومانگ سراغ شاهزاده را می گیرد.



    جومانگ هر شب خواب مرگ استاد را می بیند و نیمه شب از خواب می پرد.



    او روزها در كافه است. دوستش به دیدن او می اید ولی او را غیر قابل انتظار می بیند.



    هر وقت هم كه مست نیست در قمارخانه ها مشغول قمار است.



    از قصر برایش خبر می اورند كه شاه دستور داده به قصر بازگرد كه لو می گوید به شاه بگویید من هنوز لایق بازگشت به قصر نیستم



    همین موضوع را به گوش شاه می رسانند



    شب هنگام كه جومانگ در راه بازگشت به خانه است توسط ماموران دوچی دوره میشود تا او را بكشند



    در این هنگام شاه ناظر او و شمشیر زنی اوست.....



    در قسمت بعد:

    بر سر جومانگ مست چه خواهد امد؟؟؟

    به قصر باز خواهد گشت؟؟؟

  4. #3
    Webzist Mahdi آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Jul 2008
    محل سکونت
    گوشه یکی از اتاق های خوارزمی
    پست‌ها
    1,047
    تشکر از کاربر
    511
    در 608 پست 991 بار تشكر شده است

    پیش فرض خلاصه قسمت سیزدهم سریال افسانه جومونگ

    جومانگ در حال بازگشت از كافه گرفتاره دزدا می شه



    شاه كه به هوای جومانگ قصر را ترك كرده ناغافل همون جا می رسه و جومانگ را در حال رزم می بینه



    جومانگ رزم نمایی می كنه و اونا را تار و مار می كنه و شاه حال می كنه.



    شاه می بینتش و دعوتش می كنه یه پیكی با هم بزنن



    بعد از حال و احوال ازش می خواد كه به قصر برگرده كه جومانگ می گه من هنوز لیاقتش را ندارم و هی تعارف می كنه كه شاه می گه باید بیای چون مادرت سخت مریضه بیا و ازش پرستاری كن



    مادر در بستر بیماری افتاده كه



    جومانگ وارد می شه و با استشمام بوی جومانگ به هوش می یاد



    ملكه از خبرهایی كه شنیده زیاد راضی نیست



    شازده كوچیكه به بزرگه می گه ما باید جومانگ را نابود كنیم كه اون می گه نه با اون مثل برادرت رفتار كن من منتظر موقعیت مناسبی برای كشتن اون هستم



    و می یاد پیش وزیر اعظم و می گه به نظرت جومانگ برای ما خطری حساب می شه؟؟؟ با اون چی كار كنیم؟؟؟و خلاصه با حالی كه به روی خودش نمی یاره خیلی نگرانه



    جومانگ كه حالا دوباره یه شازده به حساب می یاد شخصا برای مامانی دارو تهیه می كنه



    و نیت می كنه تا بهبودی كامل مامانی خودش از اون مراقبت كنه و بهش می گه دیگه نمی زارم رنج بكشی




    3 برادر هم كه می فهمن جومانگ به قصر برگشته خیلی خوشحال می شن و رویای وزیر شدن را در سر می پرورونن



    و وقتی سر كار گر به اونا می گه بیایید بارها را ببرین بهش فحش می دن و می گن تو می دونی داری با كی صحبت می كنی!!!!!



    بانو سوسونو تو فكره كه برای جومانگ چه اتفاقی افتاده كه



    این دو تا وارد می شن و می گن شاه شخصا جومانگ را به قصر برگردونده




    اون پسره سایونگه به سوسونو می گه تو خیلی نامردی كه از یه طرف با جومانگ ارتباط داری و از یه طرف با شازده بزرگه



    جومانگ بر بالین مادر یاد استاد می افته كه بهش گفت تو باید مادر خشگلی داشته باشی از اون مواظبت كن و....



    مامانی هم یاد هه موسو در اخرین دیدار می افته كه گفت جومانگ پسر من نیست بلكه مال اونی هستش كه بزرگش كرده



    و كلی با هم درد دل می كنن



    گروه سوسونو اینا كه مو پال مو را دارن گول می زنن حسابی اونو پزونن و حالا دیگه محلش نمی زارن تا خودش بیاد و پیشنهاد بده و هر بار هم كه می یاد می گن ارباب نیستش



    و ارباب هم خوشحاله كه موپال مو داره گول می خوره



    مو پال مو اخرین شمشیری كه ساخته چك می كنه ولی هنوز نتونسته فولادیش را بسازه و دوباره می شكنه



    مو پال مو جومانگ را گذری می بینه و می گه خوشحالم كه برگشتی و امیدوارم كه شاه بشی و .....



    و جومانگ یكدفعه خشكش می زنه



    بعله اون برادران بدتر از دشمنش را می بینه و یاد لحظه مرگ استاد به دست اونا می افته و به نظر من تو دلش می گه یه روز تلافی می كنم و یه سری تعارف های خشك و مصنوعی می كنن



    جومانگ برای عرض تشكر می یاد پیش شاه و شاه از اوضاع مادرش می پرسه اونم می گه ممنون كه به فكر مادرم هستی و شاه می گه دیدم كه خیلی خوب شمشیر می زدی پیش كی تمرین كردی و جومانگ جریان را می گه و شاه می فهمه كه استاد اون هه موسو بوده



    در خلوت داره با خودش زمزمه می كنه:
    هه مو سو قدرت و اقتدار تو حالا به جومانگ منتقل شده



    شاه همه اهالی قصر از كوچیك و بزرگ را جمع می كنه و می گه بین 3 تا پسر مسابقه می زاریم و هر كی بتونه بهتر ظاهر بشه اونم ولیعهد می شه كه داد ملكه در می یاد كه پسر من بزرگتره و طبق رسوم باید اون ولیعهد بشه كه شاه می گه اگه قدرتش را داشته باشه حتما شاه می شه نگران نباش



    و یكی یكی بهشون دستوراتی را می ده و اونا هم قول می دن تا حد توان به شاه خدمت كنن. ولی جومانگ می گه من لایق نیستم و بزارین قصر را ترك كنم كه مورد تعجب حاظرین واقع می شه



    داداش لوس ملكه می یاد و یه خودی جلوی این 3 تا نشون می ده و می گه كه تو الحق لایق شاهی هستی و جومانگ هم كه از همین الان می خواد از قصر بره



    وزیر دوباره می یاد پیش كاهنه و می گه فكر می كنی شاه كار درستی می كنه؟؟؟ باید جلوی اونو بگیریم و كاهنه هم می گه من باید اول فكر كنم شاه چرا بدون مشورت با من تصمیم به چنین كار مهمی گرفته(خودش می فهمه كه با مرگ هه موسو ارزش خودش را پیش شاه از دست داده)



    جومانگ می یاد پیش مامانی تا ازش خداحافظی كنه كه مامانی بهش می گه ببین پسرم مطمئنم رفتنت دلیلی داره ولی بدون كه تو باید اداره این مملكت را به دست بگیری و تقاص ما را از اونا بگیری و جومانگ با این بینش قصر را ترك می كنه



    یكی از اشراف زادگان با قدرت بویو گوما دائی ملكه هستش كه در منطقه خودش قدرت زیادی داره اون امروز برای عرض ارادت به قصر بویئو اومده تا به شاه عرض ارادت كنه



    قبل از دیدار با شاه با ملكه دیدن می كنه و اون هم بهش می گه كه شاه بین شازده ها مسابقه گذاشته كه خلاف قوانین و رسوم بویئو هستش



    و با شاه دیدن می كنه تا بهش بگه از دستورش صرف نظر كنه ولی خودتون كه اخلاق شاه را می دونین كه اگه كاری را خواست حتما می كنه



    اون طرف دست از پا درازتر می یاد و می گه شاه زیر بار نرفت و دارن فكر می كنن كه چی كار كنن



    اینا هم ناراحتن كه جومانگ بعد از بازگشت به قصر اونا را فراموش كرده و به حال خودشون گذاشته



    خبر می رسه كه بین شازده ها مسابقه ای برقرار شده و هر كی بهتر باشه شاه اتی اونه. كه اهالی خونه سوسونو اینا متوجه می شن كه شاه خواسته یه فرجه ای به جومانگ بده



    و شعله های عشق در قلب كوچك سوسونو رشد می كنه و یاد اون روز اول می افته كه جومانگ را مسخره اش كرد و حرفش را باور نكرد كه می گفت من شازده بویئو هستم



    و همین طور پیش خودش می گه من الان هر دو ببر وحشی بویو را در كنار خودم دارم اگه این نشد اون یكی و یاد روز اولی می افته كه شازده بزرگه را دید



    شازده كوچیكه هم كه همچنان با دوچی قاچاق اسلحه می كنن و پول خوبی به جیب زدن



    از طرفی سربازهای دوچی هنگام قاچاق توسط هانی ها كه دشمن بویو هستند و به بویو اخطار داده بودن كه شمشیر تولید نكنن گرفتار می شن و بهانه خوبی به دست دولت هان می افته



    شاه هان برای شاه بویو نامه می ده و اونا را به خاطر تخلف در تولید شمشیر به تحریم اقتصادی محكوم می كنه و ارسال نمك از هر كشوری به بویو را قطع می كنه



    به گوش كاهن می رسه كه به خاطر تولید اسلحه هان نمك بویو را قطع كرده



    مو پال موی بدبخت كه این وسط هیچ نقشی نداره فقط چون رییس اهنگری هستش برای بازجویی پیش شاه برده می شه



    موپال مو به شاه می گه منه بدبخت عمرم را به بویو خدمت كردم و همش تو اهنگری بودم چطور می تونم به كشورم خیانت كنم من فقط شمشیرها را به قسمت نظامی تحویل می دادم



    كاهنه پیش شاه می یاد و می گه اگه نمك ازاد نشه كشور به هم می ریزه و فلان و بهمان



    شازده كوچیكه كه خودش را از ترس زرد كرده پیش دوچی می یاد و هر چی از دهنش در می یاد به اونا می گه كه چرا مواظب نبودن و حالا ممكنه دودمانشون به باد بره



    به دوست! جومانگ هم هشدار می ده كه اگه چیزی بگه می كشتش



    جومانگ با مادرش خداحافظی می كنه و اماده ترك قصر می شه و می گه روزی بر می گردم كه بتونم شاه كشور بشم و تقاص تو را بگیرم



    و جومانگ دوباره اواره كوچه و بازار می شه



    از طرفی شازده بزرگه برای صحبت كردن در مورد نمك به هیون تو گو یا همون مركز حكومت دولت هان می ره



    جومانگ مجددا به خانه سوسونئو اینا می یاد و از باباش می خواد كه اون در گروه تجارشون كار كنه!!!

  5. کاربران زیر به خاطر این پست از Mahdi تشکر کرده اند


  6. #4
    تازه اسم نوشته kooshacd آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Oct 2008
    محل سکونت
    اصفهان
    پست‌ها
    11
    تشکر از کاربر
    2
    در 7 پست 9 بار تشكر شده است

    Thumbs down قسمت چهاردهم جومونگ

    جلسه ای با حضور خود جومانگ تشکیل میشه و یون تابال میگه اگه قرار باشه تو این جا کار کنی بقیه کارگرها سختشونه که بخوان با یه پرنس کار کنن و بعد از خواستن کمی وقت از جومانگ ، باهم مشورت میکنن...جومانگ








    که میاید بیرون ماری و هیون و اویی میریزن سرش و گله و زاری که چرا دوباره از قصر ول کردی اومدی بیرون؟!!!

    ماری هم لپ کلام رو میگه و اعتراف میکنه واسه چی هواش رو داشته، به جومانگ میگه ما فکر میکردیم تو یه کسی میشی و دست مارو هم میگیری اگه از قصر بگذری زندگی ما چی میشه پس؟؟!! جومانگ میگه من از پس زندکی خودم هم برنمیام ولی هرطوریه محبتت های شمار رو جبران میکنم







    تنها کسی که این وسط بهش میگه من ازت توقعی ندارم اویی هست




    تو جلسه ، وقتی یون تابال نظر سو رو میپرسه ، سو میگه بذارین باشه چون ما الان دو تا ببر داریم که اگه بتوینم یکیشون رو رام کنیم اون یکی هم خود به خود تو چنگمونه..به این ترتیب جومانگ در گروه یون تابال پذیرفته میشه و یون بهش میگه از این به بعد مثل یه کارگر باهات برخودر میشه نه پرنس



    مامور شاه که مراقب جومانگه واسه شاه گزارش میده که جومانگ پیش یون تابال کار میکنه و شاه هم این خبر رو به یوهوا میده، یوهوا توقع بیجا از شاه داره که شاه میگه من نمیتونم پارتی بازی کنم فقط میتونم واسه جومانگ فرصت سازی کنم






    تسو که به هیون تو رفته میره پیش حکمران و اونم اصلا تحویل نمیگیره و حتی اجازه نشستن هم بهشون نمیده و میگه تو کی هستی؟ برو بگو خودش بیاد



    نخست وزیر و تسو هم که حسابی بهشون توهین شده در پی راه حلی اند که این مسئله رو فیصله بدن تا این طوری تسو هم پیش شاه عزیز بشه



    از اون طرف هم دو چی به شاهزاده پو میگه من واست نمک جور میکنم تا بدی به بابات و خودت رو واسش لوس کنی و ببینه عرضه داری ، اسم ما رو هم نیار که فکر کنه از عرضه خودت بوده





    شاهزاده پو و دایی اش از کارگر شدن جومانگ خوشحالن که مادر فولاد زره میگه نخیر این جومانگی که من دیدم ، یه چیزی تو سرشه، مراقبش باشین یه دفعه دیدین ازتون پنالتی گرفت





    کاهن میره حضور حضرت همایونی و شاه هم باکراه میپذیردش،کاهن اعتراض میکنه که چرا تو قضیه مسابقه شاهزاده ها با من مشورت نکردی



    شاه هم میگه از این به بعد فوضولی تو کارای من و مملکت من موقوف!



    واسه چی 20سال هه موسو رو انداختی زندان و به من چیزی نگفتی تا اخرش کشته شد؟؟؟یالا بیرون دیگه هم ریختت رو نبینم مشورت و اینا هم تموم شد

    کاهن هم از روی لجبازی تمام کاهن های دیگه رو جمع میکنه و لشکر و لشکر کشی راه میندازه



    جومانگ کارهای روزانه اش رو تموم میکنه که نوکر یون تابال بهش میگه این بارها رو هم جابجا کن...همون موقع رییس کارگاه فلزات ، یون پال مو، میاد و با نوکر دعواش میشه



    جومانگ ارومش میکنه و میگه فعلا چاره ای نیست و درباره جریان فروش اسلحه ها هم هنوز حرفی نزن تا بهت بگم



    دو چی یه نامه مینویسه و میده به بویونگ تا به یون تابال بده




    بویونگ میره خونه یون تابال و دم در سو میبیندش و نامه رو ازش میگیره و چپ چپ نگاهش میکنه مشاورش میگه انگار به این حسودیت میشه!!!





    یویونگ اویی رو میبینه و طبق معمول اول از همه حال جومانگ رو میپرسه ، اویی هم که تو ذوقش میخوره میبره بهش نشون میده، بویونگ که میبینه جومانگ داره باربری میکنه گریه اش میگیره و اویی میگه دلت براش نسوزه، بویونگ از اویی میخواد که تحت هرشرایطی به جومانگ کمک کنه و خودش میره



    اویی بارها رو از جومانگ میگیره و خودش جابجا میکنه

    نامه که دوچی واسه یون نوشته بوده این بوده که یا نمک هایی که دزدیدی (همون نمک هایی که سو با جنگ با یون تابال دزدید و دو چی هم در تلافیش سو رودزدید) رو برمیگردونی یا میجنگیم




    یون میکه الان وقت خوبی واسه جنگ نیست نمک ها رو بهش پس بدین




    جومانگ در حال تمرینه که سو میاد نگاهش میکنه و بهش میگه راست بگو ، تو نمیخوای ولی عهد بشی



    جومانگ هم جواب سربالا میده و میگه لیاقتش رو ندارم





    تسو میخواد با حکمران هیون تو حرف بزنه که اون اصلا داخل قصر راهشون نمیده و دائه سو میبینه قضیه خیلی جدیه و به یه فکر پلید میرسه


    حکمران هیون تو میگه الان که اینطوری کردم تسو یه چیز خوب رو میکنه دلم میخواد ببینم چیکار میکنه



    یوهوا که هنوز کاملا خوب نشده و ملکه میاد دیدنش و مثلا اومده ملاقاتی و بهش میگه هنوز خوب نشدی انگار(احتمالا منظورش اینه که هنوز زنده ای انگار؟!!)



    بعدهم میگه اخه این بچه ا ست تو تربیت کردی ابرو و حیثیت ما رو برده رفته حمال شده؟!!!



    یوهوای بدبخت هم فقط معذرت خواهی میکنه و میگه نگران نباشین اون عرضه شاهزاده بودن نداره ملکه هم میگه نه نگران نیستم بدبخت پسر من رفته هیون تو ، اون مشکل به اون گندگی رو حل کنه و پسرتو پی یللی تللی هست بعد هم با سه کیلو ناز و ادا و پشت چشم نازک کردن میردش



    جومانگ به اون سه تا میگه بیان که کارتون دارم و میره رییس زندان رو هم که طبق معمول داره قمار میکنه پیدا میکنه و میگه من نمیتونم این فرصتی که شاه بهم داده حروم کنم باید ولی عهد بشم شما ها هم کمکم کنین





    بلافاصله ماری جهت عوض میکنه و میگه ما میمیرم واست



    تسو و محافظش برمیگردن پایتخت و به مامور شاه میگن یا میگی جسد هه موسو کجاست یا همین جا چالت میکنیم اونم از ترس جونش میگه....



    تو راه برگشت به هیون تو، تسو میره خونه یون تابال و به نوکرش میگه بی سرو صدا منو ببر پیش سوسونو تا اونو میمبینه خشکش میزنه که این نصفه شبی اینجا چیکار میکنه






    ،خلاصه کلی قربون صدقه همدیگه میرن و تسو میگه تو اولین زنی هستی که دل منو بردی



    اونم میکه تو اولین مردی هستی که واسه من اینقدر باشهامتی و این بده اون بگیر واون بده این بگیر که یه دفعه جومانگ سر میرسه و تسو میگه این اینجا چی کار میکنه



    سوسونو میگه واسه ما کار میکنه تسو عصبانی میشه و میگه شرمم میشه تو داداشمی

    جومانگ میگه من ابروی مملکت رو بهش بر میگردونم ، تسو میگه با حمالی؟؟!!!!!!!

    پاشو گمشو بیرون

    جومانگ خیلی ناراحت میشه و میاد بیرون و اشک توی چشماش....



    تسو بازم میره سراغ حاکم هیون تو میگه بهش بگین واست کادو اوردیم راهمون بده



    داخل جعبه سر هه موسو! هست که حتی نخست وزیر هم ازش بی خبره



    تسو به حاکم میگه تو اینو بده امپراطور بگو خودت هه موسو رو کشتی عوضش تجارت ما با خودتون رو از سر بگیرن و وقتی من شاه شدم ، اسلحه هم نمیسازیم

    حاکم هم میگه من کمکت میکنم شاه بعدی تو باشی



    تسو به نخست وزیر میگه نگی من ادم نیستم هرکاری کردم واسه کشورمون و شاه بود

    شاهزاده پو که خوشحاله نمک اورده به شاه اعلام میکنه و همون وقت هم تسو از راه میرسه و میگه هم مشکل رو حل کردم و هم 100کیسه نمک اوردم





    سوسونو به جومانگ میگه من نمیفهمم عین خیالت هم نیست داداشات از تو جلو افتادن!!!



    کاهن ها جمع میشوند



    تو جلسه کاهن بزرگ میگه که شاه دیگه با من مشورت نمیکنه و باید جلوش رو بگیریم

    یکی از کاهن ها هم میگه من دیدم که کمان مقدس شکسته





    و جومانگ تمرین تیراندازی میکنه
    ویرایش توسط kooshacd : 12-18-2008 در ساعت 01:32 PM

  7. کاربران زیر به خاطر این پست از kooshacd تشکر کرده اند


  8. #5
    تازه اسم نوشته kooshacd آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Oct 2008
    محل سکونت
    اصفهان
    پست‌ها
    11
    تشکر از کاربر
    2
    در 7 پست 9 بار تشكر شده است

    Wink قسمت پانزدهم جومونگ

    اینم از خلاصه قسمت سریال افسانه جومونگ امیدوارم مورد پسندتتون واقع شده باشه

    جومانگ در حال تمرین تیراندازیه که یون تابال میبیندش و میگه فقط هه موسو بود که به این خوبی تیر اندازی میکرد ، جومانگ میکه اون استاد من بوده، و یون تابال جریان تولد سوسونو و محافظت هه موسو را واسش میگه





    نوکر یون تابال میاد و میگه شاهزاده میخواد سوسونو رو ببینه، سوسونو که میبینه جومانگ ناراحت شده میگه چرا خودش نیومد دیدن من!!



    کاهن به یاد میاره که شازده ها گفتن ما کمان رو کشیدم و جومانگ گفت من اصلا نتونستم به غار برم






    نخست وزیر میاد پیش شاه و میگه این یومی یول هر چی کاهن هست دور خودش جمع کرده شاه هم میگه چون من بهش گفتم دیگه باهات مشورت نمیکنم اینکارو کرده ، نخست وزیر هم میگه نکنه به خاطر اون قضیه هه موسو هست؟؟؟؟







    ملکه که از شاهکارهای بچه هاش خوشحاله قربون صدقه شون میره



    دو تا از کاهن ها که ارادت خاصی به ملکه دارن میان پیشش و یکیشون میگه این مسابقه چرته ، کسی که باید ولی عهد بشه تسو هست ملکه هم میگه اره ترو خدا هوای این دردونه منو داشته باشین



    سوسونو میاد ملاقات شاهزاده و بهش برای موفقیتش تبریک میگه اونم یه جعبه جواهرات بهش میده و میگه این برای تو که زن پولداری هستی چیزی نیست فقط به عنوان یه نشونه از احساس من قبولش کن!!!





    سوسونو به جومانگ میگه اخه تو چته ؟ عین خیالت هم نیست که داداش هات برای کشور چیکار کردن ؟ جومانگ میگه اونا اصل مشکل رو از بین نبردن مشکل ها رو به صورت سطحی حل کردن و سوسونو با خودش میگه من فکر میکردم این خنگه!!!








    جومانگ و اون 3 تا برادر میرن خونه دوچی تا بویونگ رو ازاد کنن



    دوچی هم میگه خودش و داداش هاش10000سکه داری بده وگرنه برو بعدا بیا



    جومانگ به بویونگ میگه من ازادت میکنم و اونم گریه میکنه



    شاهزاده پو که موفقیت داداشش ،موفقیت اونو کمرنگ کرده ، بد حال میاد پیش دوچی و اونم یه دختر زشت رو مینشونه بغل دستش پو میگه این چیه بگو بویونگ بیاد



    بویونگ میاد و شاهزاده بهش دست میزنه که بویونگ میندازدش اون طرف



    شاهزاده میخواد بویونگ رو بکشه که دوچی قائله رو فیصله میده



    کاهن با پو حرف میزنه و میگه واسه چی کمان رو شکستین؟



    پو هم بعد از کلی من و من کردن میگه جان خودم ما نبودیم ما اصلا نتونستیم بکشیمش

    دوباره کاهن اون دختره رو حاضر میکنه و میگه به سه تا شاهزاده نگاه کن بگو کار کدومشونه




    کار تسو و پو که نیست ، پس لباس عادی میپوشن و میرن بیرون از قصر





    دختره تا جومانگ رو میبینه بهش خیره میشه و بیهوش میشه و چند ثانیه بعد بهوش میاد،



    کاهن هم از بالا داره نگاهشون میکنه



    جومانگ و رییس سابق زندان میرن پیش یوهوا و اونم ترتیب کارکردن رییس زندان رو در قصر داده





    جومانگ یون پال مو و رییس زندان رو باهم اشنا میکنه ، و پست محافظ کارگاه فلزات رو به استاد سابقش میده و اونم طبق معمول غر میزنه




    جومانگ همه رو جمع میکنه و میگه ما باید روش ساخت اسلحه پیشرفته رو پیدا کنیم



    یو پال مو هم میگه راستش یون تابال به من گفته واسش کار کنم تا اونم در عوضش بهم یاد بده تکنولوژی جدید چیه



    شاه به وزیرش میگه بالاخره فهمیدی کی اسلحه ها رو فروخت یا نه؟اونم میگه در دست بررسیه!!!



    تسو شک میکنه و به محافظش میگه برو تحقیق کن





    اونا هم سرنخ رو پیدا میکنن و دوچی شناسایی میشه



    شاهزاد میخواد دوچی رو بکشه که اونم لو میده این قضیه در اصل از کجا اب میخوره



    مشاور یون تابال هیون رو صدا میزنه و میگه شنیدم میخواستی بدونی من مردم یا زنم؟؟ من هم مردم و هم زن و به خاطر همین مسئله از بچگی کسی محلم نمیذاشت
    تا اینکه قبل از یون تابال یه نفر منو بزرگ کرد که شکل تو بود



    وقتی من به تونگاه میکنم نگاه یه زن به تو رو دارم!!هیون بیچاره هم پا میشه در میره



    تسو دایی اش و برادرش رو احظار میکنه و کلی دری وری میگه به دایی اش



    میگه حالا این بچه بود این کارو کرد تو نباید جلوش رومیگرفتی؟؟؟



    پو میگه ما واسه تو اینکار و کردیم که بهت پول برسونیم اونم میگه من کی گفتم واسه من اینکارو بکینن؟ اگه شاه بفهمه هممون میمیریم ازشر اونایی که این قضیه رو میدونن خلاص شو

    یون پال مو یه شمشیر نشکن میسازه و میخواد به جومانگ نشون بده که ادمهای شاهزاده بهش حمله میکنن





    اون در میره و جومانگ رو میبینه و میگه برو یونسان رو نجات بده



    جومانگ نقاب یکی از ادمکش ها روبرمیداره و میشناسه که از ادمهای برادرشه و میره قصر



    به داداش هاش میکه اگه دهن منو ببندین خیالی نیست ولی جز من باید دهن خیلی های دیگه رو ببیندین





    از این به بعد اگه با من در بیفتین خودتون بیشتر ضرر میکنین بعد هم میره ملاقات مادرش



    یوهوا میگه از پدر بزرگم شنیدم در کشور گوسان یه کوه نمک هست



    جومانگ از هر کی میپرسه کسی از کوه نمک چیزی نشنیده که از اون سه تا میخواد برن یکی که اهل گوسان هست رو پیدا کنن



    وقتی یه نفر پیدا میشه جومانگ میره پیش سوسونو و میگه واست یه معامله جور کردم...
    ویرایش توسط kooshacd : 12-18-2008 در ساعت 01:34 PM

  9. کاربران زیر به خاطر این پست از kooshacd تشکر کرده اند


  10. #6
    Webzist Mahdi آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Jul 2008
    محل سکونت
    گوشه یکی از اتاق های خوارزمی
    پست‌ها
    1,047
    تشکر از کاربر
    511
    در 608 پست 991 بار تشكر شده است

    پیش فرض خلاصه قسمت شانزدهم سریال افسانه جومونگ

    جومانگ پیشنهاد رفتن به گوسان رو با سوسانو مطرح میکنه و میگه اونجا یه عالمه نمک هست و به خاطر مسئله ای که فعلا کشور ما داره سود زیادی میبرین

    سوسانو با پدرش مطرح میکنه و علیرغم مخالفت سویونگ و محافظش ، یون تابال قبول میکنه و میگه بذارین دخترم واسه خودش یه راه تجاری باز کنه

    سوسانو به جومانگ خبر میده که پدرم موافقت کرده ، تسو محافظش رو میفرسته دنبال سوسانو

    محافظ که به سوسانو میگه شاهزاده میخواد ببیندت ، سوسانو یه نگاهی به جومانگ میکنه و میگه بهش بگو فعلا کار داره ، محافظ میگه شاهزاده از این جوابت عصبانی میشه، سوسانو هم میگه مگه اون کیه که منو احظار کنه بهش بگو کسی نمیتونه به من بگه برو و بیا
    محافظ هم عین همین حرف ها رو میذاره کف دست تسو، تسو هم میخنده و میگه چه دختر نمک نشناسیه خودم میرم پیشش

    محافظ به سایونگ میگه تو میتونی نظر ارباب رو برگردونی یه کاری کن سوسانو نره به این سفر اونم میگه تو مثل اینکه سوسانو رو دوست داری نه؟

    جومانگ به 3 برادر میگه بار و بندیل رو جمع کنین که میریم سفر اون سه تا هم که فکرش رو نمیکردن قراره با جومانگ برن دادشون در میاد

    سایونگ سعی میکنه سو رو منصرف کنه ..بهش میگه فعلا تنها برتری که کشور ما نسبت به بویو داره همین نمکه اگه تو به این سفر بری و نمک بیاری اونا دیگه مشکل نمک ندارن و از ما قوی تر میشن ولی سوسانو میگه با این احوال بازم من میرم سفر ....

    جومانگ واسه خداحافظی میاد پیش مادرش و مادرش هم یه حلقه رو بهش میده و میگه هر وقت دختری رو دیدی که دوستش داری اینو بهش بده

    جومانگ به این دوتا میگه وقتی من نیستم چشم از برادرهام برندارین ، روی این که چطور میشه شمشیر نشکن ساخت هم کار کنین، که موپال مو میگه من یکی ساختم و میبره کارگاه و به جومانگ نشون میده اما میگه این یکی تصادفی اینطوری شده ما هنوز راز ساختش رو بلد نیستیم

    یکی از کاهن های جوونی که توی قصره به کاهن بزرگ میگه من یه سایه رو توی این قصر حس میکنم و کاهن هم بیش از پیش یاد کمان شکسته میفته

    شاه که به ملاقات یوهوا اومده از سفر جومانگ مطلع میشه و به یوهوا میگه به جومانگ نگو پدرش کیه زمانش که بشه خودم یواش یواش بهش میگم همون وقت هم کاهن از راه میرسه و به شاه میگه کمان مقدس شکسته و کار یکی از شاهزاده هاست باید زودتر بفهمی کار کیه چون شکستن کمان برامون بدبختی میاره شاه هم می میگه تو کاری نداشته باش مگه قبلا بهت نگفتم؟ من خودم درستش میکنم کاهن هم که حسابی سرخورده میشه دوباره هر چی کاهنه دور خودش جمع میکنه و میگه مراسم بز رو توی 10روز به صورت فشرده برگزار میکنیم

    روز سفر که میاد محافظ به اون سه تا میگه حتی شب ها هم باید نگهبانی بدین و مراقب بانو باشین

    تو راه رفتن بویونگ به بدرقه اومده و جومانگ میگه اگه پول گیرم بیاد توی این سفر آزادت میکنم

    پو از روی اجبار به برادرش میگه که به کاهن گفتم که ما نتونستیم اصلا کمان رو بکشیم ، تسو هم شاکی میشه . بهش میگه اخه توی اون کله تو چی قایم کردن؟؟ تو نفهمیدی کلاسمون میاد پایین؟؟؟

    حاکم هیون تو طبق معمول شر درست میکنه و میره ملاقات امپراطورشون ، تسو هم همینو میکنه بهونه میره به خونه یون تابال که ببینه علت این ملاقات چیه

    وقتی میرسه به یون تابال میگه انگار دخترت نیستش؟؟ اونم جریان سفر رو براش میگه وقتی تسو میپرسه که جومانگ و سوسانو چطوری با هم اشناشدن، یون تابال توضیح میده که وقتی جومانگ تو یه مرداب بوده سوسانو نجاتش داده و به فلان کوه بردتش ، همون جا تسو دو زاری تیزش می افته که جومانگ دروغ گفته که نتونسته به اون کوه بره

    توی راه اردو میزنن و سوسانو به جومانگ اصرار میکنه با اونا شام بخوره ولی جومانگ میگه دوست دارم با برادرهام باشم

    شب دو تایی باهم خلوت میکنن و جومانگ میگه یادته به من گفتی احمق به درد نخوری؟ سوسانو میگه اره بودی. جومانگ میگه الان چی؟ سوسانو میگه یه کم بهتر شدی و جفتشون میزنن زیر خنده ، که سویونگ و نوکره سر عاشق شدن سوسانو شرط بندی میکنن

    ملکه که سعی میکنه رابطه بین کاهن و شاه رو دوباره خوب کنه ندیمه اش رو میفرسته سراغ کاهن ولی کاهن محل نمیذاره و یه دفعه در حین انجام مراسم بیهوش میشه

    ملکه با تسو درد و دل میکنه و میگه اوضاع بین شاه و کاهن خرابه، تسو هم میگه بابام هر کاری میکنه راست میگه این زنه همش چرت و پرت میگه، ملکه میگه مادر حواستو جمع کن اگه مردم بفهمن و کاهن به مردم حرفی بزنه بل بشو میشه

    فرماندار هیون تو میاد پیش شاه ....

    جوانگ نقشه راه رو بررسی میکنه و توی همون مسافرخونه، سربازهای بامانگ(همون فرمانده ای که قبلا با سوسانو معامله کرد و کلک زد و سوسانو میخواست بکشتشون)سوسانو رو میبینن و میشناسن و به فرمانده شون میگن. بامانگ هم میگه برین این دختره رو بیارین تا حالیش کنم من کیم، این فرمانده به خاطر اون حرکت سوسانو ، شغلش رو از دست داده و با افرادش دزدی میکنن
    شب همه خوابن که اونا میان سراغ سوسانو که دخلشو بیارن. سوسانو از خواب بیدار میشه و با اونا میجنگه ، جومانگ هم از سرو صدا بیدار میشه و میره کمک سوسانو...

  11. #7
    مدیر راهنمای انجمن Nima آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Jul 2008
    محل سکونت
    آپرین
    سن
    21
    پست‌ها
    1,679
    تشکر از کاربر
    593
    در 750 پست 1,151 بار تشكر شده است

    Arrow خلاصه داستان قسمت هفدهم سریال افسانه جومونگ

    افراد بامانگ به سو حمله کردن و سو با کمک جومانگ روشون رو کم کرد، و یه جنازه هم میفته رو دستشون

    صورت جنازه رو که نگاه میکنن یادشون میاد این از افراد فرمانده بامانگ بوده،

    فرمانده افرادش رو به خاطر اینکه نتونستن سو رو با خودشون بیارن تنبیه میکنه

    جومانگ و سه تا نخاله در باره فرمانده حرف میزنن و میدونن که اگه بخوان به گوسان برن ، حمله اونا حتمیه

    از طرفی هم سو از عمل های بعدی فرمانده میترسه

    حاکم هیون تو که به بویو اومده از شاه خواسته طبق درخواست امپراطور 10000نیرو بهش بده منتظر جواب شاهه، حاکم هیون تو که میبینه شاه هنوز جواب نداده درخواست ملاقات با دائه سو رو میکنه

    ملکه نگرانه که نکنه همه اون زحمت هایی که دردونه اش با سفر به هیون تو کشید از بین بره

    حاکم هیون تو از دائه سو میخواد که با شاه حرف بزنه و میگه یادت نره منو تو باهم یه قول و قرار هایی داریم

    دائ سو میگه به شرطی بهت سرباز میدم که همشون رو با لباس های جنگی و سلاح مجهز کنی و وقتی جنگ تمموم شد اونا با همون تجهیزات به کشور برگردن .حاکم هم که میدونه دروغ مالیات نداره سل هم نمیاره میگه باشه

    دائه سو خوشحال خوشحال میاد پیش شاه ، به خیال خودش که الان مشکل رو حل کرده وشاه هم میگه قربون قند عسلم برم با این پلیتیکش!

    دائه سو به شاه میگه 10000سرباز رو بده عوضش بهشون لباس استیل و تجهیازت میدن باباش هم میگه مگه از این 10000تاسرباز چند تاشون زنده میمونن که تو دلتو به لباس جنگی که بهشون کادو میدن خوش کردی؟ من برای قوی شدن کشورم 10000سرباز فدا نمیکنم..

    جومانگ که از پلیدی فرمانده بامانگ خبر داره با دوستاش میره سرو گوش اب بده و تعداد افراد و محیط زندگیشون رو ببینه

    ماری از بالای یه صخره نگاه میکنه که چطوری افراد بامانگ به کاروان ها حمله میکنن و اونا رو لخت میکنن

    با ترس و وحشتی که گروه به دل سو میندازه ، سو دستور میده برگردن چون از پس فرمانده بر نمیان خصوصا با دشمنی که اون با سو داره، اما

    جومانگ همون موقع سر میرسه و به سومیگه تو فقط دوروز به من وقت بده من حلش میکنم، ما نباید این فرصت رو از دست بدیم

    خلاصه بعداز کلی فکر و اندیشه های ای کیو سانی، جومانگ به این نتیجه میرسه که باید به چنگ فرماندار بییفته تابتونه با حمله به اون از شرش خلاص شه،

    اون سه تا میگن ما تو رو تنها نمیذاریم ، باهات میایم

    خلاصه یه مشت ابریشم و جنس و خرت وپرت برمیدارن میرن به همون مسیری که دزدها همیشه حمله میکن

    دزدها هم طبق عادت میگیرنشون و میبرنشون مخفی گاهشون ، اونا رو زندانی میکنن

    تو همین موقع هم دستیار دوچی مثل فضول ها سر میرسه و اومده که اسیرها رو بخره وبه عنوان برده به جاهای دیگه بفروشه ، همین طور که در حال مذاکره با بامانگ هست ، نوکرش بهش میگه بین زندانی ها جومانگ رو دیدم اونم کپ میکنه ومیره با چشمهای خودش نگاه میکنه تا باورش بشه

    شب که میشه هیوپ تو با قدرت خدادادایه رستم وارش طناب هارو میپکونه و دستش باز میشه و بقیه رو هم باز میکنه، خلاصه 4تایی حمله میکنن و اول از همه میرن سراغ اتاق فرمانده بامانگ که میبینن یارو نیست

    و وقتی از اتاق میان بیرون میبینن یه دسته کماندار اماده تیراندازین

    دسیتار دوچی یه چند تا متلک بار جومانگ میکنه و بازم این 4تا مفلوک رو زندانی میکنن

    دسیتار دوچی به فرمانده میگه که اینی که گرفتی شاهزاده ست اگه خواستی بدش ما دخلشو بیاریم و پول بگیر

    ولی واسه فرمانده هیچی سو سئو نمیشه میگه اولین اولویت ما گرفتن سو هست

    دوچی خبر دار میشه که جومانگ رو گرفتن و میشه کشتش ، بویونگ هم حرفاشون رو میشنوه و گریه میکنه

    کاهن در حال انجام مراسمه که غش میکنه

    وقتی بهوش میاد یه عالمه ادم دورش جمع شده

    حاکم هیون تو به دائه سو میگه بچه نظر باباتو عوض کن تا شر درست نشده ، دائه سو هم میگه من هرکاری میتونستم کردم دیگه دست من نیست ، حاکم هم میگه دوستی من و تو تموم شد

    یون پالمو که از اوضاع فعلی خیلی ناراحته ، همین طور که مسته داد میزنه که جومانگ کجایی ،اگه تو بودی این بدبختی هانبود و شاه هم توی این وضعیت گیر نمیکرد ، ولی عهد تویی و از این حرفها که شاهزاده پو میرسه ومیگه حیف که شاه دوست داره و گرنه میدونستم چکارت کنم

    یوهوا که نگرانه جومانگه از ندیمه اش میخواد بره خونه یون تابال وبیبینه خبری از جومانگ دارن یا نه

    حاکم برای گرفتن جواب نهایی پیش شاه میاد

    شاه میگه من نیرو نمیدم، حاکم میگه اینطوری ما و شما وارد جنگ میشیم، بهت فرصت میدم بازم فکر کنی، ولی شاه میگه جواب من تا ابد همینه ،حاکم با عصبانیت از اونجا میره

    شاه که میدونه نتیجه این جواب تندش چیه، به افرادش میگه برای جنگ اماده بشین

    جلسه وزیران و فرمانده هان تشکیل میشه و هر کی یه تزی میده، نخست وزیر نوک همه رو میچینه و میکه به جای غیبت پشت سر شاه فکرکنین کدوم راه بهتره همونو انتخاب کنیم در ضمن فکرکمبود نمک مملکت هم باشین و دست از خاله زنک بازی بردارین

    کاهن که از تصمیم شاه باخبر میشه میاد پیش شاه و میگه من از وقتی کم سن بودم تو رو دوست داشتم، هرکاری هم کردم واسه تو و مملکت بود، این کارو نکن

    شاه هم میگه من به خاطر جریان هائه موسو ازت بدم میاد تو خیانتکاری

    یونتابال واسه دخترش نگرانه...

    دوروز گذشته و خبری از جومانگ نیست، که نوکر به سو میگه جومانگ و اون سه تا رو گرفتن

    سو میگه من خودم شخصا میرم پیش فرمانده و باهاش معامله میکنم

    تا پاشو میذاره اونجا میگیرنش و میبندنش و میندازن پیش عشقش جومانگ

    جومانگ که از دیدنش تعجب میکنه میکه تو کجا اینجا کجا واسه چی اومدی؟

    سو هم میگه من به خاطر تو حاضرم جونم رو هم بدم ، من زندگی ام روبه خاطر تو به خطر میندازم

    همون موقع افراد میان سو رو ببرن که جومانگ بهش میگه منم زندگی ام رو به خاطر تو به خطر میندازم

    میخواد بهش روحیه بده

    اونا به هم نگاه میکنن و .....
    !I love what I do because I do what I love


  12. #8
    مدیر راهنمای انجمن Nima آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Jul 2008
    محل سکونت
    آپرین
    سن
    21
    پست‌ها
    1,679
    تشکر از کاربر
    593
    در 750 پست 1,151 بار تشكر شده است

    پیش فرض خلاصه داستان قسمت هجدهم سریال افسانه جومونگ

    سو با بامانگ ، فرمانده دزدها صحبت میکنه و میگه من حاضرم اون ضرری رو که به تو زدم جبران کنم، من دارم به گوسان میرم اونجایه کوه نمکه اگه موفق بشیم همه ضرر تو رو میدم
    سه نخاله که نگران هستن ،علت اومدن سو رااز جومانگ میپرسن اونم میکه من فقط میدونم اومده معامله کنه
    دوچی خبر زندانی شدن جومانگ رو به شاهزاده پو میده و میگه خیالت راحت دیگه جومانگ رفت!!!
    پو هم خوشحال و شنگول به داداش و ملکه میگه جومانگ مرده، دائه سو میگه پس اونایی که باهاش بودن چی(مثلا نگران سو هست) پومیگه من اونا رو نمیدونم، دائه سو عصبانی میشه و میگه 100بار بهت گفتم تا با چشم خودت ندیدی انقدر مطمئن نگو، و سرش داد میزنه، پو به ملکه میگه مامان چرا اینو تربتیش نکردی، مامانش هم برای اینکه بین سگ و گربه دعوا نشه میگه خب مامان جون راست میگه دیگه حواستو جمع کن
    بویونگ پیش یوهوا میاد، یوهوا میگه از این به بعد هواتو دارم حالا واسه چی اومدی ، اونم قضیه زندانی شدن جومانگ رو میگه، دائه سو که نگرانه ، میره پیش یون تابال ومیگه شنیدم گروهت به پست دزدها خوردن، اونم میگه ما بار اولمون نیست ، دختر من شیره!!
    وقت رفتن دائه سو، یوهوا از در میاد تو !دائه سو که انگار مادر شوهر یوهو هست نه پسر هووش، بهش میکه تو اینجا چیکار داری ؟ اونم واسه اینکه دشمن شاد نشه میگه اومدم از یونتابال واسه مراقبت از جومانگ تشکر کنم
    وقتی با یون تابال تنها میشه، یوهوامیکه اوضاع خطریه انگار میخوان جومانگ روبکشن یه کاری بکن، یونتابال هم نگران میشه و محافظ رو میفرسته بره ببینه چه خبره
    بامانگ جومانگ و او ن سه تا رو ازاد میکنه و عذرخواهی میکنه ، اونا هم راه میفتن و میرن
    سویونگ به سو میگه تو از بابات هم بهتر میشی، جومانگ و سه نخاله هم که جشن گرفتن و در حال خودرن هستن که ماری به جومانگ میگه هیچ تاجری اینکار رو که سو کرد نمیکنه، اون دوست داره که اینکارو کرد
    سو به یاد حرف جومانگ میفته که میگفت من جونم رو برای تو میدم و تو دلش قلنج میزنه!
    توی راه سربازهای بومانگ جلوشون رو میگیرن، محافظ ها دست به شمشیر میشن که سومیکه این از خوده ، قرار از ما محافظت کنن ولشون کنین، سهمیه خیلی کم نمک بین مردم تقسیم میشه ، بین مردم برای نمک دعوا میشه و همین خبر به گوش شاه هم میرسه
    محافظ به یونتابال خبر میده که اوضاع سو خوبه و رفتن به سمت گوسان
    یونتابال به شاه میکه من 2000کیسه نمک بهت میدم عوضش تو بذار یه کارگاه تولید اسلحه راه بندازم شاه که با مسئله نمک مشکل داره قبول میکنه ، موقع رفتن از قصر ، یوهوا اونا رومیبینه و یونتابال از نگرانی درش میاره
    ملکه به یکی ازکاهن ها میگه ، رابطه بین شاه و کاهن بزرگ خیلی بده واسه همین من میخوام تو کاهن بشی
    کاهن هم که بیکار نمیشینه از یوهوا میخواد با شاه صحبت کنه تااز تصمیمش برگرده این وسط هم هر چی بند بوده به اب میده
    میگه وقتی بچه بودم اومدم قصر و همینجاشاهزاده گیوم رو دیدم ، از همون وقت عاشق هم شدیم، ولی سرنوشت من این بود که کاهن بشم و نمیتونستم بامردی باشم، اما هنوز هم اگه باهاش روبرو میشم با عشقم باهاش روبرو میشم تو ازش بخواه از نظرش برگرده، یوهوا مخالفت میکنه و میگه ، من نمیخوام اون تسلیم دولت هان بشه و به ملاقات شاه میره و میگه من ازتصمیمت حمایت میکنم
    جومانگ و دارودسته به گوسان میرسن اما از هر کی درباره کوه نمک میپرسن فرار میکنه هر چی میگردن کمتر پیدا میکنن تا اینکه سرو صدای بامانگ بلند میشه که شما منو گول زدین، همون موقع یه پیرمرد میاد و جریان رو براشون میگه...پیرمرده میگه که ما مردمی بودیم که در رفاه بودیم تا اینکه کاهنمون استفاده از کوه نمک رو غدقن کرد و مردم فقیر شدن اگه شما بخواین جاشوبهتون نشون میدم در عوضش هم هیچی نمیخوام...
    میرن به کوه و نمک پیدا میکنن اما از بس که سر و صدا میکنن نگهبان ها پیرمرده رو میکشن و خودشون هم دوباره زندانی میشن
    میگن مسئول کاروان کیه، جومانگ میخواد مردونگی نشون بده میگه منم اما سو میگه وایسا کنا ر خودم میرم
    سو با کاهن گوسان روبرومیشه و حاضر جوابی میکنه
    میگه من مملکتی به این بدبختی و مردمی به این فقیری ندیدم چرا نمیذاری مردم از نمک استفاده کنن
    کاهن میکه قبلا دزدها به ما حمله میکردن ، تا اینکه قوم هابک به ماکمک کرد، من قسم خوردم از این کوه استفاده نشه مگه اینکه رییس قوم هابک یا از بازمانده هاش بیاد و کوه رو به اون بدم، اگرچه الان هابک جز دولت هان هست
    یه دفعه سو یادش میاد که جومانگ بهش گفته بود پدربزرگم جز قبیله هابک بوده و اون از گوسان واسه مادرم گفته
    میان جومانگ رو میبرن و کاهن جلوی جومانگ تعظیم میکنه
    شاه به خاطر کمبود نمک دستور حمله به اوکجورو میده تا نمک لازم رو به دست بیارن و خودش هم در جنگ شرکت میکنه و قرار میشه فرماندهی با خودش باشه اما دائه سو میاد جلو و از شاه میخواد رهبری به عهده ا ون باشه
    اتش حسادت در چشمهای شاهزاده پو موج میزنه
    نخست وزیر دائه سو رو شماتت میکنه و میگه به جای اینکه جلوش رو بگیری میخوای رهبر هم بشی
    دائه میگه تو که بابامو میشناسی!نظرش عوض نمشه، اما ا گه تو جنگ ببرم، میتونم رضایتش روبدست بیارم
    وقتی حاکم هیون تو میفهمه که شاه میخواد به اکجوحمله کنه میگه اون سربازهایی که من ازشون خواستم فیلم بود میخواستم عکس العمل شاه رو ببینم! ما ا ز اوکجو حمایت میکنیم برای جنگ اماده شین
    شاه از یون پالمو میخواد شب وروز شمشیر و اسلحه بسازه
    کاهن زمان اعزام رو تعیین میکنه و به شاه میده همون وقت جومانگ از راه میرسه و به شاه میگه
    از جنگ دست بکش که ما واست نمک اوردیم...
    !I love what I do because I do what I love


  13. #9
    مدیر راهنمای انجمن Nima آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Jul 2008
    محل سکونت
    آپرین
    سن
    21
    پست‌ها
    1,679
    تشکر از کاربر
    593
    در 750 پست 1,151 بار تشكر شده است

    پیش فرض خلاصه داستان قسمت نوزدهم سریال افسانه جومونگ

    گروه یون تابال خوشحال و راضی پیش رییسشون برمیگردن و از شاهکارهاشون میکن، عمه سو هم از گیه رو اومده
    شاه هم دستو ر میده به افتخار جومانگ جشنی برپا بشه
    ملکه که اتش گرفته ، و شاهزاده ها هم فوق العاده عصبانی ، ندیمه میگه تو شهر شایعه شده که اگر چه دائه سو هم برامون نمک اورد اما جومانگ کاری کرد که واسه همیشه نمک داشته باشیم...
    ملکه بیشتر اتش میگیره و میگه دائه سو قربونت برم عسل مامان تو هم یه چیزی بگو، اونم میگه نکران نباش مامی هنوز که طوری نشده
    جومانگ و سو از قصر قه قه کنان خارج میشن که دائه سو میبیندشون و کفرش درمیاد
    جومانگ میره دیدن مادرش ، سو میکه من لباسم خوب نیست باید با مادرت دیدار رسمی کنم جومانگ هم میگه مامانم بیخیال اینچیزاست..خلاصه مادر کلی ازش تشکر میکنه و جومانگ جریان نجات دادن خودش توسط سو رو براش میگه و سو هم نجات دادن خودش توسط جومانگ رو..دیگه قضیه خیلی عشقی میشه که سو میکه من باید برم خونه پیش بابام یوهوامیگه مادر نمیخوای اون حلفه رو بهش بدی عکس العمل جومانگ هم همینه که مبینین
    میگه من الان قصد ازدواج ندارم!
    شاهزاده پو که از خبر دروغ دوچی (که گفته بود دزدها قراره جومانگ رو بکشن) عصبانیه میاد و کالکش رو باشمشیر میزنه و موهای این بدبخت پخش میشه تو صورتش، ابشاری میشه! ، جلسه خانوادگی تشکیل میشه و نوکر یون تابال از تصمیم سو برای رفتن به کمپ دزدها میگه
    سویونگ به یون تابا میگه دخترت از خودت شجاع تره ولی او تا یعنی همون محافظه میگه که این دیونگیه نه شجاعت اگه من جای بامانگ بودم همشون رو میکشتم
    موقع دادن حقوق که میشه ، به هیوپ تو دوتا کیسه میدن و نوکره میگه سویونگ گفته دوتاکیسه پول بهت بدیم ماری و اویی هم حسابی دستش میندازن
    بویونگ در حال کلفتی دوچی هست که عشقش اویی میاد نگاهش میکنه و کلی کیف میکنه...ببین عاشقی چیه که ادم از رخت شستن عشقش هم کیف میکنه!!!!
    بویونگ متوجه اون میشه و احوال جومانگ رومیپرسه ، اویی بهش میگه خوبه و تمام حقوقش رو میده به بویونگ
    عمه سو، کمکش میکنه برای رفتن به جشن اماده بشه و بهش میگه اگه خواستی شوهر کنی، زن کسی بشو که هم واسه این ور نفع داشته باشه هم واسه مملکت خودمون
    جومانگ یه سر به رییس کارگاه میزنه و بهشون میگه الان دیگه نوبت تولید شمشیرهای نشکنه
    کاهن بزرگ از نوچه اش که قبلا بهش گفته بودتوی قصر یه حس عجیبی بهم دست م یده میپرسه به نظرت این نیرو از جانب جومانگه اونم میگه اره، کاهن ها در جشن شرکت میکنن اما کاهن بزرگ برای لجبازی با شاه نمیره
    ملکه سرراه یوهوا ، بهش میگه فکر نکنی حالا بچه ا ت یه ذره نمک پیدا کرده ، خیلیه ها، انقدر پسرت گندکاری کرده که اینا توش گمه و به این راحتی سابقه خرابش پاک نمیشه، یوهوا هم هیچ جوابی نداره بگه جز اینکه اندام عالی منقبض!
    پو از شدت ناراحتی نمیخواد درمراسم باشه که دائه سو میاد میگه از بس که خنگی! ادم هر چی ناراحت تره باید خودش رو ارومتر نشون بده پاشو بریم
    جشن شروع میشه اینم مطربی هاشون
    شاه از جومانگ و سو و یونتابال میخواد بیان جلو ،و به همشون از اون چیزامیده بخورن بعد هم به جومانگ میگه یه ارزوت رو براورده میکنم بگو چی میخوای
    نخست وزیر که انگار برق میگیردش پامیشه و میگه قربان مسئله ولی عهدی....شاه حرفش رو قطع میکنه ومیگه بشین میدونم منظورت چیه این ربطی به اون نداره
    خیال دو تاشاهزاده و مادر مارمولکشون راحت میشه
    جومانگ میگه همه زحمت ها گردن سو بوده اون ارزو کنه
    سو هم میگه من دلم میخواد کشور من و شما همیشه در صلح باشن ، شاه هم این قول رو بهش میده
    دائه سو محافظش رو میفرسته دنبال سو وقتی سو میاد، میگه من وقتی فهمیدم تو چنگ دزدهایی میخواستم دنبا رو بهم بریزم و بیام نجاتت بدم جون عمه ام ، ولی مسایل مملکت نمیذاشت، حالا خوشحالم که اینجایی و من یه روز شاه میشم هر طوری که بشه و تو رو ملکه ام میکنم
    جومانگ هم اونا رو می بینه
    دائه سو جریان قول و قرارهاش با حاکم هیون تو رو میگه .مادرش هم میگه اگه لازمه یواشکی برو پیشش
    شاه از جومانگ میخواد به عنوان سفیر ویژه بره به هیون تو و از فرمانده هم میخواد باهاش بره
    وای که ملکه داره میمیره از حسادت و میگه شاه این جومانگ روخیلی دوست داره و گرنه سفیر ویژه شدن فقط ماله دائه سو هست
    نخست وزیر عکس العمل نشون میده ، شاه میگه من که بچه نیستم که به خاطر اون کوه نمک جومانگ رو بکنم ولی عهد من میخوام به تمام شاهزاده ها فرصت بدم که وقتی یکیشون ولی عهد شد اون دوتای دیگه بی عرضه بار نیومده باشن
    کاهن و نخست وزیر ، این جفت توطئه گر، نمیخوان که جومانگ ولی عهد بشه وکاهن به صراحت میگه جومانگ از شاه نیست از هائه موسو هست
    فردای اون روز، جومانگ پیش روی شاه قرار میگیره و شاه شمشیرش رو به عنوان سفیرشاه بودن بهش میده، دیگه نمیگم ملکه چه حالیه
    موقع رفتن جومانگ سو به بدرقه اش میاد
    دستیار دوچی یه نقشه میکشه و میگه من یه کاری میکنم دوباره اعتماد شاهزاده پو جلب بشه
    دائه سو میره هیون تو و حاکم هم تحویلش میگیره حسابی ، میگه دیوانه به دیوانه رسد چون خوشش اید!
    همون روزهم جومانگ نامه شاه رو برای حاکم میاره ، در نامه نوشته انقدر توی کارهای ما فضولی نکن میایم حقت رو میذاریم کف دست ها!!
    حاکم میگه یادتون رفته شما چی بودین ؟ حالا واسه من ادم شدین و بابات واسه ما شاخه شونه میکشه، جومانگ هم محکم جلوش می ایسته و میگه هر کاری
    بکنی بااقدام نظامی جوابت رو میدیم
    جومانگ و دائه سو همدیگر رو میبینن
    جومانگ میگه تو اینجا چیکار میکنی
    دانه سو میگه به تو مربوط نیست و ازش میپرسه تو اینجا چه کار داری
    جومانگ هم مقابله به مثل میکنه و میگه به تو مربوط نیست اینجا دیکه من داش کوچیکت نیستما! واسه ما لات بازی درنیار من الان نماینده مخصوص شاهم، تو توی کشور دشمن چیکار میکنی اونم یواشکی
    دائه سو میکه حالا یه مثقال نمک واسه ما پیدا کردی دم دراوردی؟دور ورداشتی؟ فکر کردی ولیعهد شدی؟
    و باعصبانیت محض میره
    ایی با داد و بیداد این دوتا فلک زده رو از خواب بیدا رمیکنه و میگه پاشین که دوچی میخواد بویونگ روبفروشه به مملکت هان
    سه تایی لشکر میکشن به خونه دوچی ، دستیاره میگه دیگه دیره ما فروختمیش
    دستیار دوچی بهش میگه خوشحال باش که نقشه مون گرفت
    خلاصه اویی دیونه میشه و میگه من باید یه عالمه پول پیدا کنم، میره از یونتابال قرض بگیره
    یونتابال میگه واسه چی میخوای ؟ میگکه نمیتونم بگم اونم میگه من 1000سکه رو الکی به کسی نمیدم ،اویی درمونده میگه جونم رو گرو میذارم
    یونتابال میگه تو خودت 1000می ا رزی؟ که پیش من گرو بذاری برو هروفت اینقدر ارزش داشتی بیا بهت بدم
    خلاصه اویی میره التماس پیش دوچی که بویونگ رونفروش و اونا هم فقط یه راه واسه اویی میذارن! فروختن جومانگ به دائهسو!!!!!
    اویی رومیبرن پیش دائه سو ، دائه سو ازش میپرسه الان تو کله جومانگ چه خبره؟ اویی هم میگه میخواد روی شمشیرهای استیل کار کنه
    اه از نهاد بی وجود شاهزاده دائه سو بالا میاد!!
    !I love what I do because I do what I love


  14. #10
    مدیر راهنمای انجمن Nima آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Jul 2008
    محل سکونت
    آپرین
    سن
    21
    پست‌ها
    1,679
    تشکر از کاربر
    593
    در 750 پست 1,151 بار تشكر شده است

    Arrow خلاصه داستان قسمت بیستم سریال افسانه جومونگ

    دیدیم که اویی واسه تسو جاسوسی میکنه حالا بقیه ماجرا

    شاهزاده منگول به اویی میگه اگه کارتو خوب انجام بدی یه پاداش بزرگ بهت میدم.جومانگ هم از سفر برمیگرده و به شاه میگه من جلوی فرماندار هیون تو در اومدم ، فرمانده هم کلی تعریف جومانگ رو میکنه...
    وقتی از تالار میان بیرون جومانگ یه نگاه پر از پیروزی به اون دوتا داداش عتیقه اش میکنه و پو اتش میگیره....تسو محافظش رو میفرسته کارگاه فلزات تا سر و گوشی اب بده که نگهبان میبیندش و میندازدش بیرون ،
    محافظ هم یکی از کارگرهای اونجا رو میبره پیش تسو و میگه حرف بزن
    کارگر هم میگه ما یه شمشیر نشکن ساختیم ، ولی مو پال مو گفته فعلا صداش رو در نیاریم ، دو تا شاهزاده میفهمن که جومانگ از این یه شمشیر خبر داره
    همون موقع یه نامه خصوصی از نخست وزیر واسه تسو میاد که ازش خواسته بره خونش
    یوهوا به جومانگ میگه که شاه و کاهن میدونن کمان شکسته ولی هنوز خبر ندارن کار تو هست
    نخست وزیر به تسو میگه صبر کن تا زمانش برسه بعد به شاه میگیم که کمان شکسته میندازیم گردن جومانگ
    جومانگ به دیدن یون تابال میره و میگه به فرماندار هیون تو گفتم که ما جلوش در میایم
    سه تا برادر جریان بویونگ رو واسه جومانگ میگن و سه تایی قشون میکشن خونه دوچی
    دستیار دوچی میگه ما فروختیمش هرکاری میخواین بکنین
    جومانگ به اویی میگه منو ببخش ولی هر طور باشه نجاتش میدم اویی عصبانی ول میکنه و میره
    پیش دوچی میگه من واست جاسوسی کردم باید بویونگ رو بهم نشون بدی، میبرنش بویونگ رو که توی یه خونه هست و چند نفر هم مراقبشن بهش نشون میدن
    اویی از شدت ناراحتی مشروب خوار میشه و در برابر اعتراض ماری و هیوپ میگه این چه شاهزاده ای که نمیتونه هیچ مشکلی رو حل کنه؟!
    جومانگ که درمانده شده از محافظ اتا میخواد براش در بیاره که بویونگ رو به کدوم دار و دسته برده فروش فروختن
    مو پالمو و نگهبان به خونه یون تابال میان واسه جلسه ،نگهبان میگه جان خودت زودتر این شمشیر رو بساز تا جومانگ ولیعهد بشه ما هم ژنرال!
    همون وقت عمه سو که فکر میکنه اینا ولگردن و بی دعوت اومدن میزنه تو گوش موپالمو، خلاصه نوکر سو تفاهم رو برطرف میکنه
    نگهبان و موپالمو به جومانگ خبر میدن که تسو محافظش رو فرستاده بوده کارگاه واسه فضولی
    اویی هم باز میره جاسوسی و به شاهزاده میگه اینا به یه کشفیات جدیدی رسیدن بجمبین
    ملکه که ذاتا نمیتونه اروم بشینه از شاه میخواد حالا که بین اون و کاهن شکرابه بذاره خودش یه کاهن دیگه رو رییس کاهن ها بکنه، بهونه اش هم اینه که ممکنه مردم نسبت به کاهن فعلی عکس العمل نشون بدن
    شاه بهش اجازه میده، ملکه هم خوشحال به داداشش میگه واسه این میخوام اریونگ رو کاهن بزرگ کنم که اون مردم رو موافق با تسو میکنه!!!
    وزیر که همون داداش ملکه باشه، توی جلسه زمینه های برکناری کاهن رو فراهم میکنه اگرچه نخست وزیر مقاومت میکنه
    ملکه به اریونگ میگه اماده شو که میخوام تو رو کاهن بزرگ کنم اونم یه مشت تعارف تیکه پاره میکنه که من لیاقت ندارم و از این حرف ها...
    نوچه یومی یول(همون کاهن بزرگ) همه رو میذاره کف دست کاهن و میگه میخوان بندازنت بیرون
    حتی یوهوا هم میفهمه چه خبره
    دستیارهای یومی یول میگن ما نمیتونیم همینطوری فقط نگاه کنیم یه کاری بکن
    کاهن هم یون تابال رو دعوت میکنه و میگه اگه من یه دست همکاری بهت دراز کنم میگیریش؟
    یون تابال و سوسونو درحال چونه زدن سر کاهنن که تسو میبیندشون و میگه باهاتون کار دارم
    و سوسونو رو خواستگاری میکنه یون تابال میگه ما باید فکر کنیم توی خونه، یون به سوسونو میگه خوب فکر کن در ضمن تصمیمت روی مملکت ما هم اثر داره
    سوسونو خیلی ناراحته که اوتا بهش میگه من درسته که محافظتم اما غمت هم به من مربوطه بگو چته و سوسونو جریان خواستگاری رو براش میگه، محافظ میگه من میدونم هنوز ولیعهد مشخص نیست تو هم نمیتونی تصمیم بگیری
    شب جومانگ در حال بررسی تکنیک های شمشیر سازیه که سوسونو میره پیشش و جریان خواستگاری رو براش میگه (مثلا سکرت بود به همه گفت!)جومانگ هم میگه من تقدیرم اینه که تا اخرش با تو باشم!
    موپالمو سخت در حال ساختن شمشیرهای مختلفه ولی هیچکدوم اونی که میخواد نیست،جلسه
    برگزار میشه و در باره ساختن شمشیر بحث میکنن اویی دوباره در میره ، ماری میگه این یه طوریش هست من میدونم
    محافظ به جومانگ میگه که اسم بویونگ توی هیچ دسته برده فروشی نیست گولتون زدن،
    جومانگ هم که از گول خوردن خودش ناراحته، میره سراغ دستیار دوچی و با کتک میخواد ببردش پیش بویونگ
    اونجا جومانگ درگیر میشه ولی بویونگ رو نجات میده و به دستیار دوچی میگه من میبیرمش به دوچی بگو اگه میخوایش بیا ببرش
    همه از اومدن بویونگ خوشحالن، که اویی به جومانگ میگه من لیاقت خدمت به تو رو ندارم و بهت خیانت کردم.ولی جومانگ جلوش زانو میزنه و میگه اونی که باید عذر بخواد منم که این مدت همتون رو به دردسر انداختم خلاصه صحنه احساسی میشه
    دوچی که خیلی نگرانه ، به دستیارش میگه خاک بر سر بی عرضه ات که این جاسوس رو هم از دست
    دادیم حالا جواب شاهزاده رو چی بدیم؟ ولی اویی بازم برای دوتاشاهزاده خبر میاره که جومانگ داره
    روی شمشیر ها کار میکنه و تونستن شمشیر نشکن بسازن و جومانگ از دور نگاهشون میکنه
    !I love what I do because I do what I love


+ پاسخ به تاپيك
صفحه 1 از 2 1 2 آخرینآخرین

قوانین ارسال

  • شما نمیتوانید تاپيك جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید